محسن و مامانیش رفده بودن خونه ی یکی از دوستای محسن و قرار بود شب همونجا بمونن. نگاهو خوابونده بودمو خودم اومده بودم پایین. میخاسم به یاد قدیما تا صبح تو حیاط بشینم و کتاب بخونم ، یه قهوه واسه خودم درست کردم و کتاب رمانمو برداشتم رفتم حیاط نشستم رو تاب. با تکونای عاروم عاروم مشغول خوندن شدم. یه نور عجیبی یهو حیاطو روشن کرد ؛ یه نگا به خونه انداختم همه ی چرا
برچسب:
نویسنده: متین باقریان
تاريخ: پنجشنبه
21 تير
1397 ساعت: 14:49